آسمانِ ایستگاه
-
تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 9:48
زن چادری، کنار دختر کوچکش روی نیمکت ایستگاه نشسته بود. دختربچه، مدام به آسمان نگاه میکرد. زن پرسید: «چی شده مامان؟»دختر گفت: «ستارهها کجان؟»زن لبخند زد: «منتظرن قطار ما بیاد. با ما میان شهر نوین.»همان نزدیکی، پیرمردی با پالتویی خاکی، ساکش را زمین گذاشت. نگاهش خسته بود، ولی چشمهایش آرام. گفت: «ستا...
پرونده ۲۴۷
-
تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 9:48
قاضی، مردی میانسال، پرونده را بست و به متهم نگاه کرد. جوانی بود با لباس کار، کمی لکدار، و چشمانی که بیشتر از ترس، از خجالت میدرخشیدند. جرم؟ دزدیدن دو کیسه برنج از انبار خیریه.قاضی گفت: «چرا دزدی کردی؟»جوان سر پایین انداخت: «نخواستم. فقط مادرم… انسولینش تموم شده بود. چند روز بود هیچی نخورده بودیم....
بوی نان تازه
-
تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 9:48
صدای اذان مغرب که پیچید، پیرزن نانخشکی را بست و بقچهاش را محکم گره زد. نگاهی به باقی نانها انداخت و آهی کشید: «باز هم زیاد آوردن.» نانهایی که گاهی حتی دست نخورده بودند، از سطل کنار نانوایی سر درآورده بودند.همان موقع، صدای دوچرخهای از ته کوچه آمد. پسرکی با دو کیسه نایلونی، کنار سطل ایستاد. نگاهی...
حبیب
-
تاریخ: 1402/8/8 ساعت: 14:43
چشمهاشو باز کرد...چقدر احساس سبکی میکنه ! سمت راست و نگاه کرد درخت داغداغان رو دید مثل همیشه بود ولی چرا یکم بیشتر برق میزد؟ چه سبزی چه تنه براقی!!!صدای اعظم اومد....هربار اعظم پنجره رو باز میکرد برگهای داغداغان رو نوازش میکرد و از حبیب براش میگفت...حبیب هم می اومد کنار اعظم ..نمیتونست بغلش کنه فقط ...
بهانه دیدار تو
-
تاریخ: 1402/2/10 ساعت: 12:31
دوباره بهانه ای شددوباره در ذهنم جا خوش کردی اصلا چطور می شود این قدر تر و تازه بمانی برایم؟چطور به همان طراوت گذشته دوستت دارم؟ اصلا چه شد که اینطور شد؟ داشتم کارم را میکردم زندگی ام را داشتم ، چطور پیدایت شد و رسوخ کردی در قلبم؟ بعد از 4سال که از ندیدنت گذشت تازه داشتم به نداشتنت عادت می کردم تازه...
برگشتم...
-
تاریخ: 1401/12/25 ساعت: 15:03
برگشتم دوسال شد ...شنیده بودم دوسال کوشش مداوم نتیجه های خوبی در بر دارد. دارد!! امسال اسفند 1401 من به آرزوهایی رسیدم که اینقدر دور بودندبرای من تا همین سه چهار سال پیش ، که وقتی برای کسی میگفتم خودم را کجا در چه جایگاهی مبینم میخندیدند..من هم به خنده می افتادم .اما الان... الان نه خنده ای نه نا ام...
-
تاریخ: 1401/11/4 ساعت: 19:47
دراین دنیای سیاهی که برایمان درست کردند چطور میتوان زیست؟ کودکی را می بینم با چشمانی گشاد از ترس ، از وحشت ، از صداهای مهیب فرو افتادن بمب ها شایدهم از حیرت سیاهی انسان!مادری را دیدم کودک هشت ساله اش به جرم متولد شدن در جغرافیایی شیعه زیر اوار های مدرسه تکه تکه شده...پدری را دیدم .... تماس های بی پا...
تو
-
تاریخ: 1401/2/23 ساعت: 13:24
تو..... تورا میبینم هنوز در رویاهایمشبی نیست که رهایم کنی سه سال گذشت چه زود .... سه سال هست که همه را با تو قیاس میکنم سه سال است که هرجا را با تو تصور میکنم ... کوه .. دریا... جنگل... شهر.. پیاده رو... مهمانی ها... حتی تخت خوابم رافکر کنم دیگر نتوانم جای خالی کنارم را با کس دیگری پر کنم ...کسی که ...
اردیبهشت چشمهایم
-
تاریخ: 1398/3/29 ساعت: 22:48
امسال اردیبهشت دیگری بود تر و تازه.... سبزهای تازه .....قهوه ای های تازه .....بوی نم خاک تازه چشمان من هم مثل اردیبهشت امسال بود تر اما کهنه .... خیلی وقت است که چشمانم تازه نیست.. تازه سی ساله شده ان
الهه......
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 16:37
ای که رفته با خود دلی شکسته برده ای این چُنین به طوفان تنِ مرا سپرده ای ای که مُهرِ باطل زدی به دفترِ من بعدِ تو نیامد چه ها که بر سرِ من ای خدای عالم چگونه باورم شد آن که روزگاری پناه و یاورم شد سایه اَش نماند همیشه بر سرِ من زیرِ لب بخندد به مرگ و پرپرِ من رفتی و ندیدی که بی تو شکسته بال و خسته اَ...
نوروز...بهار....تغییر
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 16:37
و انتهای این قصه سرد همیشه سبز خواهد بود...... چنین است جهان.....هرسو که روی... هر طرف که بنگری.. رهرو هر اندیشه ای که شوی دست آخر به نقطه آغازین بازخواهی گشت اما نه مثل قبل خواهی بود نه خواهی ماند ... واین فلسفه بهار است....نو شدن...سبز شدن... نمو دوباره....سر از خاک و پیله های تنیده بر دور خود در ...
هوس
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 16:37
غروب بود ...آسمان به رنگ خون پاي كوه فرهاد تنديسي از شيرين ميساختشيرين آمد نگاه كرد،به فرهاد،به تنديس خيره به فرهاد شد....پير شده بود... مجنون آمد به تنديس نگاه كرد و به شيرين......اورا زيباتر از ليلي يافت نگاهشان با هم تلاقي كرد... خورشيد غروب كرد و فرهاد پاي تنديس شيرين اشك ميريخت.
طمع
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 16:37
آن دم كه الهه مرگ بر بالينش حاضر مي شود با پوزخندي تلخ، اودر اين فكر است كه باجي به چه قيمت پيشنهاد كند.
غریق
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 16:37
طوفان در دریا غوغا میکرد بیدادی بر کشتی ها میکرددست ناخدا بر آسمان هراسان خدا خدا میکردناله های جانها زاری و فغانها میشکست آوای طوفان رادر میان ناله ها دلداده ای رسوا در قلب امواج طوفان زابی خبر دست و پا میزد معشوقش را صدا میزدکه عشق من لیلا لیلا باز آ به سوی من باز آدر آن سوی دریا گیسوهای لیلا گشته...
و من در انتظار پرواز چکاوک
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 16:37
این روزها صدای چکاوک همسایه ام را نمی شنوم نمیدام نای حرف زدن ندارد با من یا از اینجا رفته استبعید هم نیست.....اینجا که جز دروغ و بی رحمی چیزی ندیده ، چه درددلها که با من نمی کرد از زمانه ی بی انصاف میگفت ...از آدمهای بی نشان که به دنبال نشانیه بی نشان بودند..... از غربت خودش در این شهر پر از دوده و...
و اکنون که نیستی...
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 16:37
دراین شلوغی شهر و ذهنها ،من... اینجا بدون تو. هستند رهگذارنی که سبک پا میگذرند اما هیچ کدام تو نمی شوی تو میگذری اما نه به من پشت میکنی نه عجولانه قدم برمی داری با طمأنینه و دل به شک ... انگار چاره ای نداری که اکنون بگذری انگار نگاهها امر میکنند که باید بروی و خود نمیخواهی من میدانم این را ، فهمیدم ...
خسته ام
-
تاریخ: 1395/8/26 ساعت: 13:25
خسته ام از این همه آدمهای پرتوقع و بی مهر و درک خسته ام از دنیا که مرا بین این آدمها رها شده می نگرد دل پر غصه فکر پر دغدغه کیست که بداند چه میگذرد برمن اینجا هرآدم تنهاست با خود آنها که جمع اند هم تنهایند، لابه لای شلوغیشان که درست بنگرند میفهمند. انسان تنها آفریده شد و بعد از درک تنهایی جفتی برایش...
استقلال مالی: دیده شده در افق!!!!!!!!!!!
-
تاریخ: 1395/8/26 ساعت: 13:25
دلم میخواد یه بیزینسی شروع کنم، کلی فکر توسرمه ولی همش سرمایه می خواد .... تاکی میتونیم کار کنیم برای دیگران البته بگم من همیشه جوری کار کردم که انگار سود و زیان طرف سود و زیان منه!! ولی با این حال درامد اصلیش که مال من نیست!! جوونیمون داره از بین میره با این همه دغدغه برای آینده مثلا چندتا مهمونی و...
تغییر کن
-
تاریخ: 1395/8/26 ساعت: 13:25
تغییر کن فردا نباید مثل امروز تمام شود برایت. باید حس و حالت عوض شود. اینکهه میگویم تغییر یعنی حال و احوالت را تغییر بده. ممکن است روزی هشت تا ده ساعت پشت میز کار باشی اما کاری کن که دلت خوش باشد! به کارت به ساعاتی که میگذرانی چه در خانه چه آنجا عشق بورز. اینکه از کارت عمیقا راضی باشی حالت را خوب می...
سه کار مهمی که زرتشت گفت
-
تاریخ: 1395/8/26 ساعت: 13:25
گفتار نیک پندار نیک کردار نیک برای اولی، اول فکر کن مزه مزه کن بعد حرف بزن(صبور باش تو حرف زدن) اونیکه هیاهو داره مغزش خالیه!! برای دومی، دیدگاهتو وسعت بده، کتاب بخون، کتاب بخون، کتاب بخون، با ادمای کتابخون حرف بزن فیلمم ببین. برای سومی با ادم حسابی معاشرت کن.....ادمای هم سطح خودت و بالاتر!! رفتار د...